دینامیت موفقیت : می توانم او را درک کنم

دینامیت موفقیت : می توانم او را درک کنم
مجموع 5 از 2 رای

دینامیت موفقیت

دینامیت موفقیت : می توانم او را درک کنم

یک وکیل و همسرش، پنج فرزند خوب داشتند، اما راضی نبودند، چون بزرگ ترین دخترشان که از دانش آموزان کوشا در دبیرستان بود، آن طور که انتظار داشتند از آنها حرف شنوی نداشت. حتی خود دختر نیز از این مشکل احساس ناراحتی می کرد. پدر او به ما گفت:

«او دختر خوبی است، اما او را درک نمی کنم. او نمی خواهد در کارهای خانه کمک کند. در عوض، ساعت ها پیانو می زند. برای تابستانش، در یک فروشگاه زنجیره ای کاری پیدا کردم، اما نخواست کار کند. فقط می خواهد تمام روز پیانو بزند!» از طریق یکی از نویسندگان، روش «چگونه به دیگران انگیزه بدهیم» را به او پیشنهاد کردیم. نتایج به دست آمده، واقعا جالب بودند. متوجه شدیم دخترک، توانایی ها و آرزوهایی دارد که از باورهای والدینش، بسیار دور است و تا هنگامی که آنها متوجه نشوند هر فردی با دیگری متفاوت است، قادر به درک وی نخواهند بود. والدین او معتقد بودند درست است که نواختن پیانو اشکالی ندارد، اما دخترشان باید در کارهای خانه کمک کند و در تابستان هم کاری انجام دهد.

از نظر آنها، آرزوی پیانیست ماهر شدن، فقط وقت تلف کردن بود و معتقد بودند: «او سرانجام ازدواج می کند و مجبور به خانه داری می شود. پس باید کارهای مربوط به خانه داری را بیاموزد.» ما برای آنها از توانایی ها و گرایش های دختر که به او انگیزه داده بودند، صحبت کردیم. به آنها دلایلی ارائه کردیم که چرا درک دخترشان، سخت است. به دخترک نیز توضیحاتی دادیم که چرا او به گونه ای فکر می کند و والدینش به گونه ای دیگر. هنگامی که هر سه دانستند چگونه با مسأله برخورد کنند و چگونه می توانند با نگرش ذهنی مثبت در کنار یکدیگر زندگی کنند، هماهنگی بیشتری میان آنها ایجاد شد.

برای داشتن اوقاتی شاد، فهیم و همدل باشید

برای شاد بودن، احساس نوع دوستی داشته باشید. توجه داشته باشید که توانایی ها و انرژی دیگران، به اندازه شما نیست. ممکن است مثل شما نیز فکر نکنند. سعی کنید این را بفهمید که آنچه آنها دوست دارند، ممکن است از نظر شما دوست داشتنی نباشد. وقتی متوجه چنین مساله ای باشید، خیلی راحت تر می توانید نگرش ذهنی مثبت را در خود ایجاد کنید و موجب بروز واکنش های بهتری از طرف دیگران نسبت به عملتان شوید. قطب های مخالف آهن ربا یکدیگر را جذب می کنند. افرادی نیز که شخصیت های متفاوت دارند، می توانند چنین کنند و دو شخصیت متضاد می توانند در اوج آرامش و شادی، از نظرات و علایق یکدیگر بهره مند شوند.

یکی ممکن است بلندپرواز، پرخاشگر، با اعتماد به نفس و خوشبین باشد و در نتیجه، منبع عظیم انرژی شود. دیگری ممکن است قانع، ترسو، خجالتی، مسوولیت پذیر و فروتن یا حتی فاقد اعتماد به نفس باشد. چنین افرادی به سمت یکدیگر جذب می شوند و در صورت بروز چنین امری می توانند به یکدیگر الهام و فرصت بدهند. آنها چنان شخصیت هایشان را با هم تلفیق می کنند که ویژگی هایشان با یکدیگر پیوند می خورد، به گونه ای که ویژگی های منفی آنها نظیر سرسختی یا حتی خشونت از بین می رود.

آیا در صورت ازدواج با فردی که از لحاظ شخصیتی دقیقا مثل شماست، احساس شادی و الهام پذیری خواهید کرد؟ با خودتان رو راست باشید. پاسخ این سؤال، احتمالا «نه» است. می توان به بچه ها نیز همدل بودن و سپاسگزار بودن در مقابل زحمات دیگران (والدین) را آموخت. خیلی از ناراحتی هایی که در خانواده ها رخ می دهد، به این دلیل است که بچه ها قدردان والدین خود نیستند. اما اشتباه از جانب کیست؟ بچه، والدین یا هر دو؟ مدتی قبل، ملاقاتی با رئیس یک سازمان بزرگ و موفق داشتیم. نام او در اغلب روزنامه های بزرگ آمریکا، به خاطر اقدامات برجسته ای که در زمان تصدی شغل دولتی انجام داد، به چاپ رسیده بود. اما روزی که ملاقاتش کردیم، بسیار ناراحت به نظر می رسید. او گفت:

هیچ کس مرا دوست ندارد! حتی بچه هایم از من متنفرند! چرا باید این طور باشد؟

در واقع، این مرد، انسانی بسیار خوش قلب بود. او تمام امکانات رفاهی را برای بچه هایش فراهم کرده بود و عملا نیازهای بچه هایش که خودش در کودکی با آنها مواجه بود را برطرف می کرد؛ نیازهایی که به او قدرت و مردانگی بخشیدند. او سعی داشت بچه هایش را از آنچه می پنداشت زیبا نیست، مصون نگاه دارد و لذا نیاز به تلاش و جنگ برای دستیابی به خواسته ها را در بچه هایش سرکوب کرده بود. او هرگز از پسران و دخترانش در کودکی انتظار قدردانی نداشت و هرگز هم آن را دریافت نکرد، اما هیچ گاه سعی نکرد بفهمد که آیا بچه ها نیز او را درک می کنند یا نه. او قطعا می توانست شرایط را تغییر دهد، به شرط آنکه به فرزندانش می آموخت سپاسگزار باشند یا حداقل برای رفع نیازهای خودشان تلاش کنند. هر چند تجربه شادی را به آنها آموخت، اما یاد نداد که با شاد کردن دیگران، شاد شوند.

بنابراین، او بچه هایش را آدم هایی ناراضی بار آورد. شاید اگر به بچه هایش اعتماد می کرد و با بزرگ شدن آنها برایشان از تجربیات و تلاش های خودش صحبت می کرد، آنها نیز همدل و فهیم می شدند. او می توانست سمت مثبت طلسم را به کار گیرد و با تلاش خستگی ناپذیر، خود را به عزیزانش بشناساند و وقت بیشتری را صرف سهیم کردن «خودش» در خانواده کند و کمتر به رفع نیازهای مادی آنها بپردازد؛ کاری که ثروت، قادر به انجام آن است. اگر خودش را درست مثل ثروتش در جمع آنها مطرح و سهیم می کرد، خیلی زود می توانست عشق و محبت و همدلی از دست رفته اعضای خانواده اش را دوباره به دست آورد.

البته قصد اولیه این مرد، کاملا خیر و هدف و نیت او نسبت به دیگران و بچه هایش، کاملا صحیح بوده است، اما به واکنش های آنها حساس و هشیار نبوده است. او فکر می کرد که آنها متوجه می شوند و درکش می کنند. همچنین زمانی را صرف نکرده است تا به آنها یاد بدهد که این گونه رفتار کنند. این مرد با خواندن کتابهای الهام بخش می تواند به خودش کمک کند. ما به او گفتیم که بچه هایش، همان مردم هستند.

منبع: (دینامیت موفقیت، ناپلئون هیل/کلمنت استون)

ادامه ی مقالات دینامیت موفقیت را دنبال کنید…


دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
با خبرم کن