چه کسی تغییر را کشت : مضنون هفتم دیدگاه

چه کسی تغییر را کشت : مضنون هفتم دیدگاه
به این مقاله امتیاز دهید

چه-کسی-تغییر-را-کشت

چه کسی تغییر را کشت : مضنون هفتم دیدگاه

جلسه ی بعدی مک نالی با عضو دیگر گروه مدیریت و رهبری، دیدگاه بود. وقتی دیدگاه وارد اتاق شد، کارآگاه بی آنکه دست خودش باشد، از عینک گلی رنگ او خنده اش گرفت. اما بعد فکر کرد چرا او نباید چنین عینکی بزند؟ اگر ارتباطات غالبا دچار لارنژیت حاد بود و سمعک می زد، چرا دیدگاه نمی بایست عینک گلی رنگ می زد؟ مک نالی به خوبی قدرت و تأثیر دیدگاه را در یک شرکت می دانست، مخصوصا زمانی که پای تغییر به میان می آمد. نقش منحصر به فرد و بی نظیر او این بود که خود را از فعالیت های روزمره کنار بکشد و شرکت و عملکرد آن را نه آن طور که امروز هست، بلکه همان طور که فردا، ماه بعد، سال بعد و بعد از آن می تواند باشد یا خواهد بود، ببیند. در حقیقت این بخش آسان کار او بود. بخش دشوار آن واداشتن دیگران به مشاهده ی تصویر کلی و بریده ی فیلمی بود که او از آینده میدید. موقعیت و جایگاه دیدگاه در شرکت به او اجازه می داد که فراتر از جزئیات فعالیتها و عملکردهای روزانه پیش برود. مک نالی می دانست که بیشتر اعضای شرکت از این موهبت_توانایی برخوردار نیستند. دیدگاه به بالا و بیرون مینگریست در حالی بیشتر افراد به پایین و داخل مینگریستند. برای اینکه دیدگاه بتواند موفق باشد، می بایست دیگران را وادار می کرد به بالا و بیرون بنگرند و فراتر از مسائل پیش رو را ببینند، آینده را پیش بینی کنند و سپس فعالیت هایشان را مجددا تنظیم کنند تا آنها را به سمت آینده سوق دهند. نیاز به این نقش با آمدن تغییر به صحنه افزایش می یافت. مک نالی اندیشید: من شک دارم این فرد قادر به ترغیب دیگران برای دیدن آنچه می بیند باشد. با آن عینکی که زده، بیش از حد خوش بین است و شاید هم با واقعیت شرکت در تماس نیست و نمی داند در شرکت چه می گذرد.
دیدگاه نشست، عینکش را در آورد و شیشه های آن را به طور منظم با دستمالی پاک کرد. به نظر مک نالی، دیدگاه آرام و آسوده بود. دیدگاه به آرامی گفت: “من آن کار را نکردم.” مک نالی پرسید: “چه کاری را نکردید؟” “من تغییر را نکشتم.” “میدانید چه کسی این کار را کرده؟”
میدانید، همه ی ما درباره اش حرف می زنیم. من شکها و گمان های خودم را دارم، اما همه ی آنها… فقط شک و گمانند. من هیچ مدرکی ندارم.”
“میشود شک و گمان هایتان را با من در میان بگذارید؟” دیدگاه از پاک کردن شیشه ی عینکش دست برداشت، مستقیم به چشمان مک نالی زل زد و بعد از لحظه ای گفت: “باشد، اما شما باید آن را بین خودمان نگه دارید. من تصور میکنم بعضی از کارکنان تغییر را کشتند.” مک نالی پرسید: “بعضی از کارکنان؟ نه یکی از کارکنان؟” “می تواند کار یکی از آنها باشد، ولی من معتقدم این یک کار گروهی بوده.” “گروه؟ چه گروهی؟” قبل از اینکه دیدگاه بتواند پاسخ بدهد، ضربه ای به در خورد. آنا دو صورت غذا جلوی آنها قرار داد و گفت:
میدانم که هر دوی شما نتوانسته اید ناهار بخورید. دور هر غذایی که می خواهید خط بکشید. چند دقیقه ی دیگر برمی گردم تا این را ببرم.”
هر دوی آنها اطاعت کردند و به صورت غذاها چشم دوختند. مک نالی بعد از خط کشیدن دور سفارشش، سرش را بالا کرد و متوجه شد که دیدگاه عینک سرخ رنگش را کنار گذاشته و برای خواندن صورت غذا عینکی ته استکانی زده است. مک نالی با خود گفت: طنز قضیه هر لحظه دارد بیشتر می شود. دیدگاه کارش را تمام کرد، عینک ته استکانی اش را در قابش قرار داد، آن را در جیبش گذاشت و پاک کردن شیشه های عینک دیگرش را از سر گرفت. دیدگاه پرسید: “کجا بودیم؟ اوه، بله، گروه. نمی توانم با اطمینان بگویم ولی اگر من کارآگاه مسؤول این پرونده بودم، احتمالا کمی دور و اطراف بخش خرید سرک می کشیدم. البته شما این را از من نشنیده بگیرید.”
کارآگاه مک نالی بلافاصله از آن فرصت برای به دست آوردن اطلاعات بیشتر استفاده کرد. “پس اگر شما کارآگاه مسؤول این پرونده بودید که اتفاقا در بخش خرید پرسه می زد، اولین سؤالی که می کردید چه بود؟”

بگذارید ببینم. اول چند تا سوال معصومانه ی عادی و معمولی می کردم. می گذاشتم آنها با من احساس راحتی و آرامش کنند، بعد احتمالا میپرسیدم پروژه ی جدید چطور پیش می رود.” “به نظرم خیلی خوب پیش نمی رود.” دیدگاه پاسخ داد: “شما کارآگاه باهوشی هستید.” “آنها چه موقع این پروژه ی جدید را شروع کردند؟”
پنج – شش ماه پیش.” “آیا این تغییر و تحول بزرگی برای آنها بود؟” “اوه، قطعا. کنترل موجودی داشت ما را می کشت.” چهره ی دیدگاه ناگهان سرخ شد. “اوه، ببخشید! کشتن کلمه ی درستی نبود. نمی بایست از این کلمه استفاده می کردم.”
افراد در بخش خرید تا چه حد تغییر را می شناختند؟”
“خیال نمی کنم آنها یکدیگر را خوب می شناختند. می توانم بگویم تنها در حد یک آشنایی بود. فقط آشنایی.” “اما مگر این وظیفه ی شما نیست که مطمئن شوید کارکنان خودشان را با تغییر در آینده مجسم کنند؟”
دیدگاه بدون هیچ عکس العملی مستقیما به مک نالی نگریست.
منظورم این است که شما همین الآن پذیرفتید این یک تغییر و تحول بزرگ برای آن بخش بود. اگر آنها که سالها طبق یک الگو کار می کردند ناگهان مطلع شوند لازم است همه ی کارها را به روش و سبک کاملا متفاوتی انجام دهند، خیال نمی کنید شانس موفقیت آنها بیشتر میشد اگر تغییر چیزی بیش از تنها یک آشنا می بود؟” دیدگاه پرسید: “پس شما سعی دارید بگویید که تقصیر من بوده؟” مک نالی پرسید: “شما دیروز صبح کجا بودید؟” حالا دیدگاه عصبی به نظر می رسید. عینکش را با سرعت بیشتری پاک می کرد. گفت: “از ساعت هفت تا هشت، من در جلسه ی هیأت مدیره بودم. ما در حال مرور پیش نویس یک برنامه ریزی مهم و حساس بودیم. بعد از آن در دفتر کارم تا حدود ساعت نه و چهل و پنج دقیقه کمی کار دفتری انجام دادم، بعد مجبور شدم شرکت را برای قرار ملاقاتم برای سنجش بینایی ترک کنم.”
مک نالی اندیشید. جالب است. واقعا که جالب است؟ دیدگاه ادامه داد: “ببینید، من هیچ انگیزه ای نداشتم. بخش اعظم کار من دور سه مسأله می چرخد: توجه به روندها و فناوری جدید، کاویدن و جستجوی ایده ها و فرصت های جدید، و ایجاد تصویری از آینده ای دلگرم کننده. من به تغییر احتیاج دارم. چرا باید او را بکشم؟” مک نالی اندیشید: شاید او به آن اندازه که تصور می کردم احمق و بی عرضه نباشد. و گفت: “من شما را به کشتن تغییر متهم نمی کنم.”
دوباره اندیشید: اما جلوی کشته شدن او را نگرفتی. و اضافه کرد: با این حال نمی خواهم در چند روز آینده به جایی بروید.” ضربه ی دیگری به در نواخته شد و آنا برگشت تا صورت غذا را بردارد. دیدگاه در حالی که رنگ پریده به نظر می رسید، برخاست، دوباره عینکش را گذاشت و گفت: “من گرسنه نیستم.” و اتاق را ترک کرد.

منبع: چه کسی تغییر را کشت ؟ (دکتر کن بلانچارد)

سری مقالات چه کسی تغییر را کشت را دنبال کنید


دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
با خبرم کن