کنراد هیلتون ، موسس هتل های هیلتون

کنراد هیلتون ، موسس هتل های هیلتون
مجموع 5 از 2 رای

هتل-هیلتون-1
کنراد هیلتون ، موسس هتل های هیلتون

من به خدا ایمان دارم و معقتدم که با عبادت می توان به عشق الهی دست یافت.

من به صداقت ایمان دارم و معتقدم که هر کس دروغ بگوید زندگی خود را تباه کرده است.

 من به شور و شوق و شهامت ایمان دارم و معتقدم که بدون آنها نیرومندترین تواناییهای انسان خفته و نهفته باقی می ماند.

.این جملات نشان دهنده ی اندیشه ی مردی است که تحول عظیمی در صنعت هتلداری  ایجاد کرد

از وقتی کنراد هیلتون به دنیا آمد  (کریسمس ۱۸۰۸ ) تا زمانی که دوران رشد و آموزش خود را سپری کرد، نحوه ی متفاوت زندگی اش نسبت به همسالان برای او نوید یک آینده ی درخشان را میداد. مادرش زنی مذهبی و آلمانی تبار بود که روی آموزش او بسیار سخت گیر بود و مدام در پی یافتن مدرسه ای بهتر و آموزش دقیقتر در تکاپو بود. پدرش اصالتا زاده ی اسلو بود که به امید آینده ی درخشان به آمریکا آمده بود و پس از مهاجرت های مختلف از شهری به شهر دیگر سرانجام در نیومکزیکو ساکن شده بود.

او دریافته بود که مسافرانِ روزانه که از مرز عبور می کنند و معدنچیان به مواد غذایی و کالاهای دیگر نیاز مبرم دارند در نتیجه یک مغازه ی خاروبار فروشی تاسیس کرد و کنراد جوان را به عنوان کارمند با ماهی ۵ دلار به اداره ی آن گمارد. کنراد و خواهرها و برادرها از کودکی به زبان اسپانیولی و انگلیسی تسلط پیدا کردند. علاقه ی بی حد و حصر کنراد به کسب و کار، مادرش را نگران کرده بود که مبادا کنراد از درس و تحصیل غافل شود پس او را به دانشکده ی افسری در شهر دیگر فرستاد هر چند که پس از دوسال تحصیل ساختمان دانشکده در آتش سوخت و کنراد بر ای ادامه ی تحصیل به شهر دیگری رفت.

پدر کنراد که مردی باهوش و ذاتا تاجر بود، پول بدست آمده از خاروبار فروشی را در سایر کسب و کارها سرمایه گذاری کرد. او علاوه بر اداره خاروبار فروشی، رییس پست خانه ی شهر بود، یک داروخانه داشت، به کار خرید و فروش دام می پرداخت، یک پمپ بنزین داشت و اصطبل اسبهایش را اداره میکرد.

کنراد تابستان ها به خاروبار فروشی پدر می آمد و با ایده های جدید خود به کسب و کار خانوادگی رونق میداد. مثلا کاشت سبزی در حیاط خانه شان و فروش آن در مغازه ی پدرش که باعث شد درآمدش از ماهی پنج دلار تا پنجاه دلار افزایش پیدا کند و پدر هم حقوق ثابتش را تا بیست و پنج دلار افزایش داد که در آن زمان مبلغ قابل توجهی بود.

در ۱۹۰۴ ، خانواده ی هیلتون که به رفاه نسبی رسیده بودند با فروش معدن ذغال سنگ که پدر به قیمت پایینی خریده بود و با سود قابل ملاحظه ای آن را فروخته بود، برای گذراندن تعطیلات به شیکاگو رفتند.

در شیکاگو بود که کنراد جوان مشتاق سیر و سفر و اقامت در هتل های درجه ی یک شد.

پس از بحران اقتصادی سال ۱۹۰۷ و از دست دادن سرمایه های بدست آمده، کنراد به خانواده اش پیشنهاد داد که خانه را تبدیل به هتل کوچکی بکنند و از این راه کسب درآمد داشته باشند.

مادر و خواهرها به کار پخت و پز و نظافت اتاقها می پرداختند و کنراد هم بار و بنه مسافران را جابه جا می کرد.

او هر نیمه شب به ایستگاه قطار میرفت و به بار و بنه مسافران میچسبید و آنها را به هتل کوچکشان راهنمایی می کرد. پس از ثبت نامشان در دفتر هتل، وظایف مادر و خواهر ها را یادداشت می کرد و برای رسیدن به مسافران، سه نصف شب دوباره به ایستگاه قطار بازمیگشت. اوایل صبح کمی استراحت می کرد و برای بازکردن خاروبار فروشی هشت صبح بیدار می شد.

با درآمد به دست آمده از این کسب و کار ، کنراد توانست به دانشکده ی معدن نیومکزیکو برود. پس از دو سال پدر که توانسته بود دوباره روی پای خود بایستد به کنراد اعلام کرد که برای تاسیس یک بانک قطعه زمینی در شهر سوراکو خریده و همه ی خانواده باید به آنجا مهاجرت کنند. کنراد که میدانست آینده ی خانواده در سوراکو تضمین شده تر است پذیرفت که به تنهایی به کار در هتل و خاروبار فروشی بپردازد.

دوره ی کارآموزی او در دنیای تجارت از همینجا شروع شد

من آموختم که اگر راحت بنشینم ، هرگز راه به جایی نخواهم برد.

روزی جوینده ی معدنی به او پیشنهاد خرید و مشارکت در یک معدن طلا را داد. کنراد با خریدن مجوز در این کار  شریک شد. متاسفانه پس از مدت کمی آن معدنچی از دنیا رفت و کنراد تمام سرمایه ای که در کار اکتشاف طلا گذاشته بود را از دست داد.

در ۱۹۱۲ که نیومکزیکو رسما به عنوان ایالت شناخته شد، کنراد جوان در حالی که فقط بیست و سه سال داشت به عنوان نماینده ی مجلس ایالتی انتخاب شد. دورویی و تزویر دنیای سیاست باعث شد که کنراد خیلی زود از این سمت کناره گیری کند. پس از دوسال به دنبال رویای تاسیس بانک در سن آنتونیو رفت. در بیست و هفت سالگی معاون بانک شد اما این بانک هم در خلال جنگ جهانی اول به تصاحب بانک سوراکو درآمد.

کنراد به سبب کارنامه ی درخشانش با سمت کارپرداز ارتش به فرانسه اعزام شد. در آنجا با سرگرد پاورز آشنا شد. پس از بازگشت به آمریکا و خرید و سرمایه گذاری در یکی دو بانک دیگر بصورت اتفاقی با هتل مابلی آشنا شد. یک هتل قدیمی و زهوار در رفته در تکزاس. او با کمک سرگرد پاورز ساختمان قدیمی هتل را بازسازی کرد و پس از تغییرات فراوان آن را بازگشایی کرد.

هیلتون اعتقاد داشت که از امکانات حداکثر استفاده را باید کرد و تا جای ممکن جلوی هزینه های اضافی را باید گرفت. مثلا رستوران هتل که سوددهی نداشت را به چهار اتاق اضافی تبدیل کرد.

هیلتون سومین هتلش را در دالاس خرید. با چانه زنی فراوان قیمت هتل را از صد هزار دلار به هفتاد و یک هزار دلار کاهش داد . با چهل هزار دلار سرمایه خود و شرکایش و سی و یک هزار دلار وام قرار داد را تمام کرد.

گرچه که رکود و کسادی در سال ۱۹۲۹ باز هم تجارت او را تهدید کرد ولی کنراد هیلتون با پول بدست آمده از سرمایه گذاری در نفت توانست هتل های خود را نجات دهد.

هیلتون دیگر در معاملات سرآمد شده بود. گرچه که هوش بسیاری در دریافت تسهیلات داشت ولی اغلب بصورت نقد خرید می کرد.

تمام ساختمان های هتل هایی که میخرید پس از بازسازی به شیوه ی منحصر به فرد و مخصوص هیلتون درمی آمدند و دوباره بازگشایی می شدند.

کنراد هیلتون

هیلتون در سال ۱۹۴۶ شرکت هتل های هیلتون را تاسیس کرد. چند سال بعد به شهرتی عالمگیر دست یافت.

 بعد ها یکی از شرکای هیلتون گفت: “هر وقت هیلتون چیزی از خدا میخواهد به طور حتم آن را بدست می آورد.”

کنراد هیلتون وقتی در سن نود و یک سالگی درگذشت، صد و هشتاد و پنج هتل در آمریکا و هفتاد و پنج هتل در دیگر نقاط دنیا را در اختیار داشت.

او همیشه می گفت: “انتخاب افراد شایسته و مناسب، واگذاری کارهای مهم و کلیدی به آنها و پذیرفتن بی چون و چرای نظرهایشان یک اصل اساسی است. “