چه کسی تغییر را کشت:مضنون چهارم گروه تغییر

چه کسی تغییر را کشت:مضنون چهارم گروه تغییر
به این مقاله امتیاز دهید

مظنون شماره ی چهارم: گروه مدیریت تغییر

کارآگاه مک نالی دفتر یادداشت کوچکش را در آورد و به فهرستش نگاه کرد. تابه حال او بافرهنگ،تعهد وحمایت مالی مصاحبه کرده بود. نفر بعدی در فهرستش چستر از تیم مدیریت تغییر بود.
مک نالی براساس تجربیاتش از پرونده های قبلی می دانست که تیم مدیریت تغییر عنصر و عاملی حیاتی در تلفیق تغییر در شرکت است. اعضای این گروه براساس تأثیرشان در شرکت انتخاب می شدند.
غالبا اعضای گروه مدیریت تغییر دارای موقعیت و جایگاه خاصی بودند عنوان یا جایگاه خاص آنها در شرکت باعث می شد افراد به آنها توجه بیشتری کنند. اما مسأله این نبود. مدیری دانا و با تدبیر تیم مدیریت تغییر را انتخاب می کرد که در عین حال شامل مدیران و سرپرستان غیر رسمی از تمام سطوح شرکت بود، افرادی با مهارت تکنیکی قوی یا افرادی ماهر در زمینه ای که قرار بود تغییر در آن صورت بگیرد. برای اینکه تغییر موفق شود، صداهای متعدد و بسیاری برای آماده کردن زمینه برای تغییر لازم بود.
همین که مک نالی وارد اتاق شد، هیچ تردیدی برایش وجود نداشت کسی که در انتهای میز نشسته بود، در همان جایی که تغییر کشته شده بود، چستر عظیم الجثه و درشت از گروه مدیریت تغییر است. ماهیچه ی دو سر او سه برابر ماهیچه ی دور سر مردی عادی بود. در جایی که شانه هایش با سرش یکدیگر را قطع می کردند، به سختی میشد گردن او را مشاهده کرد.
کارآگاه مک نالی خودش را با ذکر نام و نام خانوادگی اش معرفی کرد و آقای گروه مدیرتغییر هم عینا پاسخ داد و اضافه کرد: “ببینید، بیشتر افراد مرا پکس صدا می زنند.” او ماهیچه های سینه اش را محکم کرد که باعث شد پلیورش کشیده شود. “راحت باشید. اگر دوست دارید می توانید مرا پکس صدا بزنید.” مک نالی به یاد آورد همان طور که روز اول سال نو عهد کرده بود، حتما باید به باشگاه ورزشی برود. مک نالی پرسید: “بسیار خوب، پکس، تغییر را | چقدر می شناختید؟” پکس پاسخ داد: “میتوانم بگویم نسبتا خوب. تغییر پنج شش ماهی بود که اینجا بود و نیاز داشت که در شرکت رشد کند. او نیاز داشت دیگران او را فردی مهم بدانند. بنابراین وظیفه ی من بود که تغییر را بالا ببرم و از او حمایت کنم.” مک نالی گفت: “آیا تمام مدت بالا نگه داشتن او برایتان خسته کننده نبود؟ حتما خسته کننده بوده.”
“به نظرم این طوری هم می شود به مسأله نگاه کرد. اما من واقعا آن را یک تمرین و ورزش بدنی مجانی در نظر می گرفتم. این ماهیچه ها را مشاهده می کنید.” او ماهیچه هایش را خم و منقبض کرد. “من پس از ورود تغییر به اینجا پنج سانتی متر به قطر آنها افزودم.”
مک نالی متوجه اعتماد به نفس کاذب و آشکار پکس شد. پکس در حالی که به یخچال کوچک گوشه ی اتاق مینگریست، گفت: “هی، اشکالی ندارد یک بطری آب بردارم؟” مک نالی گفت: “نه، اصلا. ما صورتحسابش را برای بودجه خواهیم فرستاد.” و هر دو زدند زیر خنده.
وقتی پکس بلند شد و رفت تا آب بردارد، کارآگاه مک نالی نزدیک بود از روی صندلی اش بر زمین بیفتد. از کمر به بالای پکس به راحتی دو برابر بالاتنه ی یک بدن ساز در سطح جهانی بود. اما از کمر به پایین… خوب، آنچه در ذهن مک نالی نقش بست پاهای قلمی او بود. مک نالی در ذهنش تصویر پاهای توله سگی را مجسم کرد که بالاتنه ی گاو نری در حال حرکت را داشت. پکس بطری آب را برداشت و به سر جایش برگشت. این چشم انداز جدید باعث شد که مک نالی خط مشی سؤالات و بازپرسی اش را تغییر دهد. گفت: “پس وظیفه ی شما این بود که تغییر را بالا نگه دارید.”
پکس با حالتی که به نظر می رسید کمی همراه با غرور باشد، پاسخ داد: “بله، همین طور است.” مک نالی پرسید: “و چه کسی او را به شرکت آورد؟”
متوجه منظورتان نمیشوم.” “سؤال ساده ای است. چه کسی او را به شرکت آورد؟” پکس گیج و متحیر به نظر می رسید و ساکت بود. مک نالی بنابر تجربیاتش میدانست اگر قرار باشد تغییر مؤثر واقع شود، این وظیفه ی گروه مدیریت تغییر است که تغییر را در شرکت پیاده کند. شرکتی را به یاد می آورد که اخیرا با آن کار کرده بود، آنها این مسأله را درک کرده بودند. آنها در حال معرفی تغییری بودند و گروه مدیریت تغییری را شکل داده بود که اعضای آن در گذشته به خوبی تغییر را هدایت کرده بودند. آنها زمان لازم را برای هدایت و رهبری تغییر در اختیار داشتند و کاملا حرفه ای بودند؛ خوب ارتباط برقرار می کردند و به اندازه ی کافی متفاوت بودند که از تفکر گروهی بپرهیزند و تغییر را در کل شرکت معرفی و تلفیق کنند. به طور خلاصه، آنها استعداد پیش بردن و ادامه ی تغییر را داشتند.
مک نالی ادامه داد: “تمام روز بالا نگه داشتن تغییر یک چیز است و آوردن او در شرکت و برقراری ارتباط با افرادی که ممکن است تحت تأثیر او قرار بگیرند، چیز دیگری است.”
پکس که سرخ شده بود، گفت: “ببینید، من در مورد تغییر وظیفه ی خودم را انجام دادم.”
مک نالی به تندی گفت: “از نظر کسی که از بیرون به مسأله نگاه می کند بیشتر این طور به نظر می رسد که شما از تغییر برای ورزیده کردن و ساختن ماهیچه های خودتان استفاده کردید. اما شما به آنچه تغییر یا شرکت واقعا به آن نیاز دارد توجه نکردید.”
مک نالی ادامه داد: “شاید آخرین جمله ی من کمی تند بود، اما اگر ناراحت نمیشوید باید بگویم شما خیلی تلاش کرده اید تا قدرت و نیروی بالا تنه تان را بالا ببرید. البته مطمئنم که شما تا حدی هم رفاه و صلاح تغییر و شرکت را در نظر داشتید. اما من فقط نمی توانم بفهمم که چطور شما می توانستید بدون اینکه گهگاهی برای استراحت توقف کنید، همواره تغییر را به شرکت وارد کنید.

منبع: چه کسی تغییر را کشت ؟ (دکتر کن بلانچارد)

سری مقالات چه کسی تغییر را کشت را دنبال کنید


دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
با خبرم کن